( اين پست طولانيه چون مي خوام خودم جزئيات و لحظه يه لحظه اين روز رو به ياد داشته باشم براي هميشه.-دوستان پرگويي منو ببخشند.اما اين روزها توي تاريخ ما ميمونه و من دلم نميخواد هيچ لحظه اي رو يادم بره)
همشهريانم كشته شدند.در ظهر روز عاشورا.
تصورش را هم نمي كرديم. به اسم حكومت اسلامي . روز روشن.جلوي چشم همه دنيا. به سمت مان شليك كنند.
واي خدايا .....!!!!!!!!!!!
درست ظهر روز عاشورا.!!!
آخه چطور؟؟؟؟ به اسم اسلام؟ واي واي.
دلم ميخواد سرم رو به ديوار بكوبم. صحنه هاي ديروز همينطور جلوي چشمم رژه ميرن.
صبح ساعت 10 طبق قرار قبلي به دوستم زنگ زدم كه حركت كنيم.گفت يك كم ديگه صبر كن مامان و بابا قراره از خونه برن بيرون.نميخوام با دعوا بيام.وقتي رفتن به ات زنگ ميزنم. گفتم باشه. تا زنگ بزنه ساعت شده بود 10.30.فكر كرديم امن ترين راه براي رفتن ،مترو هست. بنابراين سوار مترو شديم اما به طرز عجيبي مترو خلوت بود. گفتيم شايد ما دير كرديم. همه رفتن. شايدم به خاطر اينه كه امروز عاشوراست. دو تا ايستگاه رو رد كرديم كه خواهرم زنگ زد .گفت من توي اينترنت خوندم.كه بچه ها گفتن سمت فردوسي و امام حسين نريد. مثل اين كه تمام نيروهاشون رو اونطرف چيدن. فكري كرديم و تصميم گرفتيم بريم سمت آزادي .گفتيم ميريم اگه ايستگاه رو بسته بودن ميريم يه ايستگاه قبل يا بعدش پياده ميشيم. كاري كه اين مدت هميشه انجام داديم.به آزادي رسيديم. اجازه نميدادند از ايستگاه خارج بشيم. از همون توي خيابون جلوي درمترو نيروهاي يگان ويژه ايستاده بودند و مي گفتند بايد برگرديد. اما همه توي ايستگاه ايستاده بودند يكدفعه يك نفر شروع كرد به فرستادن صلوات . اين حركت يك حركت خلاقانه جديد بود. چون اينها به شعارهاي معمول اين روزها حساسيت دارن. ومنظور مردم از اين يكي رو نميدونستند. فكر كردن مردم براي باز شدن راه فرستادند.دوباره صلوات دوم. و بعد صلوات سوم و يگان ويژه از جلوي در كنار رفت.به اين ميگن اوج ابتكار در لحظه.
به خيابان آزادي كه پا گذاشتيم فكر مي كردي وارد خط مقدم جبهه جنگ شدي.دقيقا از جلوي در مترو تا نردههاي وسط خيابون نيروها با باتوم و سپر و ماسك و دستگاه هاي شليك پينت بال و كلت كمري و كاسكت ايستاده بودند و جلوي حركت ماشين ها و اتوبوسهاي BRT رو گرفته بودند. اول خيابان شادمان 200-300 نفر از مردم در حال شعاردادن بودند. كنار آنها
يك تكيه زده بودند ولي سر همين خيابان نيروهاي گاردي راه رو بسته بودند و اجازه نميدادند ما به سمت آنها برويم. جمعيت بود كه همينطور از ايستگاه مترو بيرون مي آمد. اما همه همينطور ساكت مي آمدند و كنار بقيه مي ايستادند. سر خيابان جيحون تعداد مردم خيلي زياد بود. اما همه ساكت بودند. جلوي حركت ماشينهايي كه از آزادي به سمت انقلاب حركت مي كردند را گرفته بودند و ترافيك شده بود . يكدفعه ماشينها شروع كردن به بوق زدن به نشانه اعتراض و گارديها شروع كردن به شليك گاز اشك و آور و همه چيز شروع شد. مردم شروع كردند به شعار دادن و نيروهاي كه سر شادمان را بسته بودند به سمت مردمي كه در ابتداي جيحون بودند دويدند. ما هم فرصت رو غنيت شمرديم و بدو بدو به سمت مردمي كه در ابتداي شادمان در حال شعار دادن بودند دويديم. خواهرم زنگ زد كه من الان ابتداي يادگار هستم. مردم اينجا خيلي زيادند و داريم شعار ميديم شما هم بيايد اينطرف. اما ما وقتي وارد شادمان شديم. ديديم مردم با ماشينهاشون خيابون رو بستند و حسابي زيادند و دارن شعار ميدن. ما هم شروع كرديم به شعاردادن. تا چشم كار ميكرد همه سبز بودند و نمي توانستم آخر خيابون رو ببينم. يكدفعه گارديها اومدند از همون پشت ماشينها گاز اشك آور انداختن .نه يكي .نه دو تا . نميدونم چند تا .اما ديگه نميشد نفس كشيد. كبريتها و سيگارها در اومد. سطلهاي آشغال به آتيش كشيده شد. مردم از پنجره هاي خونه ها ظرفهاي سركه و دستمال كاغذي و روزنامه و سيگار و فندك برامون پرت مي كردن. درها رو باز كردن و توي يك پاركينگ كه صاحبخونه نردبان چوبي و كنده درخت آتيش زد و همه آمدند داخل پاركينگ. سر خيابون پسرهاي قهرمان و شجاع با ريتم به ديواره هاي فلزي كه نميدونم براي چه منظوري نصب شده بود مي كوبيدند. و شعار مرگ بر ديكتاتور رو مي نواختند. آسمون پر از دود بود. از كنار آتيش نيم متر كه دور ميشدي چشمت مي خواست بتركه. اما خيابون دست سبزها بود. گارديها دوباره نيم ساعت بعد برگشتن و چند تا اشك آور ديگه انداختن. اما وارد خيابون نشدن. يكدفعه يك پاترول از بالاي خيابون وارد شد.مردم فكر كردن كه ميخواد كمك بده و بهش راه دادن.امايكدفعه با سرعت تمام.انگار كه داخل اتوبانه گاز داد. مردم كه توقع اينكار و نداشتند تا بيان كنار بكشن و بفهمن داره چي ميشه از روي يك نفر رد شد. و از خيابون در رفت. كساني كه جلوتر بودند و از نزديك ديدند گفتند يك آقا بوده. مردم به سرعت گذاشتنش پشت يه وانت و بردن نميدونم چه بلايي سرش آمده اما شب كه گفتند خواهر زاده موسوي هم به همين شكل زير گرفته شده فهميدم كه اين سياست وحشتناك ديروز بوده.
چون مامان همراهم بود اجازه نميداد خيلي وسط خيابون باشم و مدام ميكشيدم توي پياده رو .والا خدا ميدونه الان شايد منم جاي اون آدم بودم. مردم كه اين صحنه رو ديدند با شدت بيشتر شروع به شعار دادن كردن دوباره اونها هم اومدن و گاز شليك كردن و رفتن. به وضح نيرو كم داشتن.چون مردم توي تمام كوچه پس كوچه ها بودن اما اينها اينقدر آدم نداشتن كه بخوان همه جا بفرستن. وديگه دور و بر ساعت 2 معلوم بود كه دارن از خستگي از حال ميرن. نكته با مزه ديروز اين بود كه توي كوچه بغل شادمان كه الان اسمش يادم نيست داشتن نذري ميدادن و مردم هم به شدت در حال شعار دادن بودند .كسي توجهي به نذري نميكرد. يكدفعه كه يگان ويژه با تجيهزات وحشتناكش حمله كرد. مردم پريدن داخل كوچه اي كه نذري ميدادن و همه به صف ايستادن كه نذري بگيرن. انگار نه انگار كه ما تا الان داشتيم چكار ميكرديم. اونم صفي كه ما ايرانيها به عمرمون اينقدر منظم صف نمي بنديم. برادرم هم شب همين صحنه رو برام تعريف كرد .اون سمت خيابون فردوسي اين صحنه رو ديده بود.
خلاصه كه يك جورايي توي شادمان گير افتاده بوديم اما حسابي شعار داديم و يك كم تخليه شديم. اما ديگه ساعت 3 تصميم گرفتيم برگرديم. جلوي مترو آزادي نيروهايي كه جرات نمي كردن وارد شادمان بشن هر كسي از خيابون پايين ميآمد رو دنبال ميكردن و با باتوم نوازش ميدادن. مخصوصا مردها رو. اما چون مامان چادر داشت من و دوستم امديم كنارش قرار گرفتيم و از منتها اليه پياده رو رفتيم سمت در مترو.يكي اشون تا اومد به سمت ما حمله كنه. دوستاي ديگه اش گفتن ول كن نميخواد تذكر بدي. دارن ميرن. آدم از تعجب شاخ در مياره آخه از كي تا حالا با باتوم و كابل برق تذكر ميدن؟
مترو آزادي رو بسته بودن. بنابراين از روي پل هوايي به سمت جيحون رفتيم. از بالاي پل تمام خيابان آزادي ديده ميشد كه در هر دو طرف درگيريها ادامه داره. اما توي خود خيابون جيحون وضعيت دقيقا مثل فلسطين بود. تكه ها ي سنگ و آجر و خرده شيشه. ماشينهايي كه كنار خيابون پارك بودند شيشه هايشان شكسته بود. 100 متر پايينتر .گارديها در حال خستگي درآوردن .15-16 نفري كه روي زمين پخش شده بودند و داشتند غذا مي خوردند. مردم اما 500 متري پايينتر آرام آرام دوباره داشتند به هم گره مي خوردند. از چهار راه و خيابون ها اطراف جمع شدند و دوباره از توي يك خيابون پايينتر از طوس شعارها شروع شد. جمعيت به سمت قصرالدشت حركت كرد.و چه كسي جلوتر از همه حركت مي كرد يك دختر 21 يا 22 ساله. با تندترين شعارها.خوب فعلا يگان ويژه در حال غذا خوردنه .پس ميشه راحت شعار داد.
اما مامان ديگه واقعا خسته شده بود. هيچ ماشيني در بست نمي برد.هيچ تاكسي سرويسي كار نميكرد .هيچ اتوبوسي نبود. تصميم گرفتيم بريم ساعتي خونه يكي از دوستان استراحت كنيم و دوباره پياده راه بيفتيم. وقتي بعد از يك ساعت دوباره از خونه بيرون اومديم هنوز مردم به همون اندازه توي خيابون بودند. به خيابون رودكي كه رسيديم جمعيت فقط به تعداد كم داخل پياده روها بود.اما تمام زباله ها وسط خيابون بود و اثرات آتش همه جا به چشم مي خورد كه معلوم بود درگيريها اين سمت هم بوده.يكدفعه 10-15 تا موتور سوار لباس شخصي اما با كاسكت و باتوم كه همه از خوردن پول مفت بالاي 150 كيلو وزن داشتند در حاليكه با اون هيكلها صداشون در نمي اومد با شعار حزب ا... ماشالا شروع كردن به ويراژ دادن.يكي كه جوونتر بود در حاليكه باتومش رو دور سرش مي چرخوند رو به مردم شروع كرد به فرياد زدن كه حرومزاده ها چرا نمي ريد خونه هاتون. خسته امون كرديد . بريد گم شيد. و يكدفعه از موتور پياده شد و دويد سمت خونه اي كه آيفون تصويري داشت و با باتومش اينقدر كوبيد تا آيفون رو داغون كرد. همه شروع كردن به هو كردن اين احمق. كه معلوم نبود عقده چي داشت. يكدفعه با موتورش واردهمون پياده رويي شد كه ما داشتيم ميرفتيم و باتومش رو محكم به بازوي من كوبيد. از سر تا پا نارنجي شدم. نميدونم چطوري بدون شليك گلوله رنگي پر از رنگ شده بودم. دردم زياد نيست .لباسم هم مهم نيست .فوقش ميزارمش براي تظاهراتهاي بعدي.اما اعصابم داغونه. قيافه هاي رنگ و رو پريده و خسته و گرسنه و تشنه همشهريهاي نازنينم و تن و بدنهاي زخمي و عزيزان پر پر شده امون حتي يك لحظه رهام نمي كنه. قيافه فائزه خانوم كه سر تا سبز پوشيده بود و به ما توي پاركينگ خونه اش جا داد. قيافه پسري كه توي لحظه هاي شليك اشك آور در حاليكه داشت سطل آشغال رو ميكشيد تا بزاره اول خيابون و آتيش بزنه تا شايد يه كم اثر گاز كم بشه و به مردم كه داشتند مرگ بر ديكتاتور مي گفتن روحيه ميداد و با خنده مي گفت. ديكتاتور اين توئه. الان آتيشش ميزنم. قيافه مردم وقتي كه اولين بار شعار ننگ ما ننگ ما ..... الدنگ ما رو شنيدند همه با هم اول زدند زير خنده و بعد شروع كردن به تكرار كردن. مي دونيم كه فقط و فقط خودمونيم و خودمون. و اين راه بي بازگشته. فقط دلهره برم ميداره هر وقت فكر ميكنم كه خوب روز بعد از پيروزي ،براي اينكه زبونم لال دوباره بلاي سي سال پيش سرمون نياد چكار بايد بكنيم. يكدفعه تمام بدنم مور مور ميشه. اين خونها نبايد دوباره پايمال بشه و ما باز هم به آزادي نرسيم.خدايا به تو توكل مي كنيم.